*مشکل گشا**
بی وفایی

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی هرگز نگو ‏دوست داریتعجب

 اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی درباره احساست سخن نگوقهر

اگرواقعا وجود ندارد هرگز به چشمانی نگاه نکنعینک

 ‏وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی ندهتعجب

 وقتی میدونی خداحافظی در پیشه به کسی نگو تنها اوست خداحافظ

 قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداریعصبانی

 کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست ‏نده,شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نداشتناراحت  

جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جملاتي زيبا و دوست داشتني

خردمند به کار خویش تکیه میکند و نادان به آرزوی خویش . حضرت علی (ع)

تصمیم شبیه ماهی است ،گرفتنش آسان ولی نگه داشتنش دشوار است . ( الکساندر دوما)

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال...بنگر که چگونه می افتی...چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟(كنفسيوس)

                                                            

پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جملات زيبا

بیشتر مردم تعریف ها و تمجید ها را در مدت چند دقیقه فراموش می کنند، اما یک اهانت را سالها به خاطر می سپارند. 

 

 وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

 

در شکست شیشه دل احتیاج به سنگ نیست این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود... 

 

سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

این مطلب رو از سایت ارواح برداشتم  خیلی جالبه حتما بخونید

دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال  و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما (‌ كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم .

قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم !

علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر  ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر  دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد .

در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ...


روايت لحظات پس از مرگ

آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به  سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...

به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! »

آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد »

و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي من نه ....

آدرس سایتhttp://www.arvah.org

شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

تخته سنگ

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

برگرفته از سایت گوناگون وبا تشکر از آقای پیمان ملک آرا

جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

اینم کوچکترین سگ جهان

اینم پیشی گنده

منبع http://www.jameie.ir/blog.asp?id=125

پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

با اجازه دایی حمیدم ایندفه عکس میذارم(آثار هنری با  هندوانه)

با تشکر از سالومه خانوم و وبلاگ گوناگون

شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

نگذار کسي يک اولويت در زندگي تو بشه،
وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني...

يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن

چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

وقتي دائم ميگي گرفتارم،
هيچ وقت آزاد نميشي.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم،
بعد هيچوقت زمان پيدا نمي کني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي،
اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد

وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.
برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم.

انتخاب با شماست...

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.
ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن.
و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.
اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند.
وقتي ناراحتي جواب نده.
وقتي عصباني هستي تصميم نگير.

دوباره فکر کن..، عاقلانه رفتار کن

با تشکر از حميده ناصح و مرمرخانوم

http://goonagoon.nasseh.ir/0030_nice_quotes.htm

سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

سلام دوستای خوب آقا حمید چون ایشون مدتی نیستن من هاله (خواهر زادشون ) این مدت بجاشون مینویسم  

هرگز به آنچه دیگران دارند چشم ندوزید بلکه نگاهتان به خزانه بی پایان الهی باشد.

باید ظرفیت آنچه را می خواهید در خود ایجاد کنید و به تمام آنچه در اطرافتان می گذرد با علاقه بنگرید.

 زندگی کوتاهتر از آن است که شما بخواهید وقت خود را صرف تشویش و نگرانی کنید. از افلاطون

هیچ وقت برای شروع دیر نیست و بهتر است که همیشه جرات آغاز کردن را داشته باشیم

آنچه را که مغز می تواند تصور کند و باور داشته باشد، انسان می تواند آن را بدست آورد

بزرگترین محدودیت انسان ساخته ذهن اوست تصورات ذهن تعیین کنند هدف هاست.

اندیشه حقیر انسان را حقیر نگه می دارد

 

یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

 

سیزده خط زندگی از گابریل گارسیا مارکز

دوستت دارم نه به دلیل شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم...

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چینین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود...

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد؛ به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد...

۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند...

۵-  بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...

-۶ 
هرگز لبخند را ترک نکن. حتی وقتی ناراحتی؛ چون هرکس امکان داره عاشق لبخند تو بشه...

ممکن است تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیای اونها هستی...
۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذرد، نگذران...

  - ۹ 
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می تونی شکر گذار باشی...

-۱۰
به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن...
۱۱-میشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط  مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی...

۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد...

-۱۳ 
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری... 

چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ - حمید و هاله | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows